دستش را دراز کرده بود و برای تاکسی ها. دست تکان میداد:

- مترو؟!

سومین تاکسی که با مسافر رد شد به خودش و وقتی که تلف کرده بود بد و بیراه گفت و دوان دوان خودش را رساند به مترو. تمام طول راه هم بهانه اش برای خوردن شانه اش به شانه ی آدم ها و یا اسباب و وسایل فروشنده هایی که نصف پیاده رو را گرفته بودند این بود که:

- ببخشید دیرمه، خیلی عجله دارم.

•••°°°•••

- کجا گرفتنش؟!

- تو مترو گرفتنش. بچه ها که پشت دوربین بودن متوجه اش شدن. از صبح زود تا الان که ساعت شده یازدهِ شب ِ تو مترو بوده و تمام خط ها رو الکی رفته و برگشته. بچه ها میگفتن موقع عوض کردن خط هم می اومده رو پله برقی ها الکی بالا و پایین میرفته.

- دلیلش چی بوده؟! مجنونه؟! یا فکر و قصد سوء توی سرش بوده. شناسایی و...

- نه جناب سروان میگم چرا از صبح تا شب تو مترو بودی. میخنده میگه از صبح که بیدار شدم و از خونه زدم بیرون تو آپارتمانمون ناخودآگاه رفتم سمت آسانسور.

- خب؟!

- اتفاقا منم همین و پرسیدم که خب؟! گفت من از آسانسور و پله برقی و مترو و هواپیما و پل هوایی و بلندی و ... میترسیدم ولی از صبح که بیدار شدم نمیدونم چرا دیگه نمیترسیدم. و هی میخنده. چه دستوری میدید؟ بفرستمش بره؟

 

داستانکی برای سری داستان های گروهی یک رب مانده است...

+ نویسنده: زهرا امیری |

آن جوک قدیمی را شنیده ای که به یک بنده ی خدا می گویند پدرت به رحمت خدا رفته است و مردک می گوید: عشق است٬ " تیپ سیاه " ؟! نمی دانم وقتی یکی از این تیرهایی که از وسط قلب رد می کنند٬ به من اصابت کرد و یک تَرَک ریز هم ایجاد کرد٬ گفتم عشق است تیریپ خرابات یا نه؟ به هر حال  چندان فرقی هم نمی کند٬ مهم این است که  الان٬ آنقدر احساسات عاشقانه ام بالا زده است که بتوانم آه عاشقانه بکشم و حتا " شعر " هم بگویم و اگر دریایی ببینم مثل این عاشقهای گرسنگی نکشیده٬ تا ساعتها به خط افق خیره بشوم و ژست عاشقانه بگیرم! ای دیگر. . . عشق است و جوانی! عشق هم مثل خبر مرگ پدر آن بنده ی خدا می ماند. تمام عشق و حال آن بنده ی خدا زدن تیپ سیاه است و تمام لطف و صفای عشق٬ فراق و شوریدگی و شیدایی آن. فقط با اینش مشکل دارم که چه تیپ و ژستی بیشتر به حال و هوای عاشقی آن هم از این عشقهای شکست خورده می خورد! حیف که ریش ندارم و گرنه داشتن ریش انبوه و موهای ژولیده هم خالی از لطف نیست. نمی دانم!شاید هم درِ اینجا را تخته کردم و رفتم یک وبلاگ ـ با قالبی سیاه٬ مثل روزگارم. و یا قرمز به رنگ خون چکیدهِ از قلبِ تیر و ترک خورده ام ـ زدم و هی جملات " شکلات پیچ " و " اوشویی " داخلش کپی کردم و هی در مناسبتهای خاص از عشق و تاریخچه ی ولنتایین نوشتم. . . دیگر از " واسوخت " نگو که خودم استاد هر چه واسوخت و واسوخت نویس روی زمین است هستم. اگر اینجا را بستم و وبلاگ عاشقانه ای باز کردم٬ و اگر روزی تب عشقم به شدت بالا زد و از عشقم سر خورده شدم٬ چند تا از همین واسوختهای خون ـ جگر کن خواهم نوشت تا ملت بدانند که من چقدر عاشقم و زار زار به حال زارم گریه کنند!

شاید هم رفتم معتاد شدم! اولش با سیگار و گوش دادن به آهنگهای در به دری شروع می کنم تا سیگار بطلبد و بعد می روم با چند تا دوست ناباب هم پیاله می شوم تا مبسوط معتاد بشوم و آخر سر داخل جوی آب پیدایم بکنند و بدهندم جزو میتهای مجهول الهویه تا درس عبرتی برای دیگران بشود! البته اینجایش را دیگر خیلی تند رفتم! نمی دانم. . . باید بیشتر فکر کنم! باید ببینم چه ژستی بیشتر به شوریدگی و شیداییِ عاشقی شکست خورده و شوریده حال می خورد

+ نویسنده: زهرا امیری |

-   بچه چوب نکن تو اون سوراخ...
نشسته بود روی صندلی چوبی و کهنه‌اش. همان که قدیمی‌است و یکی از پایه‌هایش شکسته.همان وقت بود که بچه‌ها آمده بودند و هر کدام تکه چوبی در دست برای بیرون کشیدن زنبورها از لانه‌شان.. از قدیم دهان به دهان گفته بودند و گوش به گوش رسیده بود به گوش پسر اکبر که انگار خدا فقط خلقش کرده بود برای دعوا...
یاد بابای بدبختش که می‌افتاد تنش می‌لرزید و انقدر عصبی می‌شد که اگر کاردش می‌زدی خونش در نمی‌امد. تمام این سال‌ها صبر کرده بود که تلافی کند. گفته بود اگر این کار را نکرد حرف‌هایی که سال‌های پیش از به دنیا امدنش حق بود و راست... همان حرف‌هایی که پشت سر نـَن‌ آقایش می‌گفتند که دل مرد صاحب باغی که برایش کار می‌کند را برده.
پیرمرد دست خودش نبود چوب که دست بچه‌ها می‌دید می‌دوید سمت خانه و پرده‌ی رنگ و رو رفته‌ی آشپزخانه را می‌کشید و گاهی یواشکی با دستش درزی بین پرده و پنجره درست می‌کرد و نیم نگاهی به بچه‌ها می‌انداخت و فوری خودش را پشت پرده قایم می‌کرد.
-    یه مثقال گه تو شکمش نیست می‌خواد برینه به شمس العماره...
همه برای این حرف صمد که خطاب به جعفر پسر همین اکبر که خدا خلقش کرده برای دعوا می‌خندیدند که ترکه‌ی چوب درخت گردو روی هوا می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد و مثل زنبور وز وز می‌کند و یکباره می‌نشیند پشت سر صمد. صمد تاتی کنان چند قدم  برمی‌دارد و بعد هم پرت می‌افتد روی زمین. پیرمرد پرده را یواشکی کنار می‌زند و به دعوای جعفر و صمد نگاه می‌کند.
-    گره خر مگه با تو نیستم. گفتم چوب نکن تو سوراخ زنبورا.. یهو ریختن بیرون چه غلطی می‌خوای بکنی؟

اکبر ِ هشت ساله حرف گوش نمی‌کرد که چوب را محکم می‌کوبد پس سرش و اکبر مثل بچه‌ای که تاتی تاتی کنان قدم بر‌می‌دارد و بعد می‌افتد در آغوش مادرش، بیهوش می‌شود می‌افتد جلوی پایش ننه‌اش که داشته گردو می‌چیده... از همان وقت که چشمش را باز می‌کند الکی می‌خندیده تا همین امروز که نه حرف‌هاش سر و ته دارند و نه خنده‌هایش بند می‌آید. با همین خنده‌هایش دل دختر موسی خان را برده بود و ثمره‌ی این دلبری شده بود همین بچه که حالا دست به یقه شد بود با صمد نوه‌ی همان مرتیکه‌ی گردن کلفت زبان نفهم! که چشم چرانی‌اش باعث شده بود که بگویند نن آقای شوهر مرده‌اش برای دلبری می‌رفت نه کار..


+ داستانکی بی ویرایش و پیرایش گذاشتم اینجا ببخشید آشفتگی اش را.. حتی حوصله باز خوانی اش را نداشتم....

حرفی بود برای این داستان،  اینجا بنویسیدش لطفا « اینجا »


+ نویسنده: زهرا امیری

مطالب قدیمی‌تر