X
تبلیغات
عاشقانه های قلم و کاغذ
 اگر سمنانی هستید حتما بخوانیدش.. اگر نه هم، برای آنهایی که تازه به اینجا سر زده اند خواندنش اتلاف وقت است و آنهایی که کمی می شناسندم هم ... چه کاری است توضیح بدهم دوست داشتید بخوانید... وقت خودتان است.. نداشتید هم باز هم وقت خودتان است... اما  اگر سمنانی هستید حتما بخوانیدش...



خیلی سال است اینجا قلم رقصانده‌ام. آنقدر که نمک گیر خانه‌ی خودم شدم. خانه‌ای که خیلی‌ها سر سفره‌اش نشستند و با کپی کردن اثار دختری که اوایل قلم رقصانی‌اش با نام‌های مستعار مختلفی می‌نوشت نان خوردند. بعضی‌ها کمی شرم داشتند و با یکی دو لقمه کنار می‌رفتند و بعضی دیگر مدام به زبان می‌آوردند که : دو خط سیر و پیاز ارزش بدبو کردن دهانمان را ندارد. که بعد از خوردنش هم تا مدت‌ها بویش توی دهانمان باشد و خاطر خودمان و دیگران را مکدر کند. حتی می‌گفتند: چشم و دلمان سیر است و خودمان اهل قلم و ادبیم. خیلی‌ها سر سفره‌ی ما نان می‌خوردند و می‌خورند حتی اگر نان و کباب بره هم بود دست نمی‌بردیمش نه ناخنک و نه لقمه‌ای، چه برسد به سیرو  پیاز سفره‌ی تو! سرم را که برمی‌گرداندم نمی‌فهمیدم سفره‌ام شده ته سفره‌ی دیگرانی که اهل قلم و ادب بودند! سوادشان – درس و دانشگاهی- بیشتر از من بود. سّن‌شان هم! می‌گفتند و به خیال آن وقت‌هایم می‌گفتم بزرگترند اما بعدها که کمتر کسی شاهد قلم رقصانی‌ها و سیر و پیاز سفره‌ام شد فهمیدم بزرگی‌شان به تحکم ادای اسمشان در بعضی حضرات است. روی اسمشان تشدید گذاشته بودند و روی مقامشان توان. انقدری می‌فهمیدند و می‌دانستند اگر استعداد و ذوق را در کسی جمع کنی با یک مساوی همردیف این حضرات می‌شوند. برای همین قید سفره و مهمانی را زدند و افتادند به دو دو تا چهار تا کردن و رادیکال گذاری! از خیلی‌ها جذر گرفتند و بعضی‌ها را تقسیم کردند.
من را تقسیم کرده بودند. همین منی که یک روز با ذوق و شوق دوان دوان رسیده بودم خانه که آهای اهل خانه! یادم داده‌اند که وبلاگ درست کنم و همان دو خط سیر و پیاز - که تخمش را توی ذهنم کاشته بودم و کاغذ شده بود زمین رویشش و قلمم هم شده بود کمپاین و تراکتور و ... الخ...-  را انجا بنویسم و اجازه بدهم دیگران ببینند من هم بلدم خط خطی کنم. من هم بلدم حرف بزنم. من هم سواد دارم و ... مزرعه‌ی پریشان ذهنم را جمع و جور می‌کردم به هر شکل، اما یک روز به خودم آمدم دیدم خیلی‌ها را دعوت کردم که مثل خودم بنویسند. دعوتشان کردم که بیایید این حضرات بهای زیادی می‌دهند برای پرورش استعدادتان... بیایید که حضرات آتش زده‌اند به وقت و عمر و جوانی‌شان... بیایید که اگر در یک بازه‌ی زمانی تعداد اثارتان و پیشرفتتان چشمگیر بود می‌شوید عضو دائمی فرهنگسرا بیایید که اگر می‌خواهید خوانده شوید و در کنارش نقد. اگر می‌خواهید و اگر می‌خواهید‌هایی که حالا شرمنده‌ی تمامشان شدم.
وقتی فهمیدم همان حضراتی که عمر و جوانی و وقتشان را مایه گذاشته بودند که نوجوان و جوان با استعدادی گم‌نام یا کم‌نام نماند و یک روز به خودش نیاید که حرفش را نزده باشد و یا زده باشد و نشنیده باشندش دارند سیر و پیاز بدبوی سفره‌ی همین جوان‌ها و نوجوان‌ها را در روغن سوادشان کمی تفت می‌دهند یا ریخته‌اندش توی سرکه‌ی تندیِ قلمشان از بی‌ادبی و صبر کرده‌اند برای اینکه بوی بدش کمتر و یا ازبین برود و بعد برسند به بخور بخور و لقمه زنی... سیر و پیازهایی که بین پوشه‌های ِ ارشیوی ِ اعضای ِ فرهنگسرا بود و حالا شده بود ترشی چند ساله و یا سیر و پیاز سرخ شده و آماده‌ی ترکیب با گوشت و سیب زمینی وسبزی‌های دیگران1. انقدر توانشان رفته بود بالا که دفتر شعر و داستان می‌گرفتند برای ویرایش. توی گوش همین نوجوان‌ها خوانده بودند کمکتان می‌کنیم که پیشرفت کنید. کتابتان را چاپ کنید و هزار و یک امیدواری دیگر برای نوجوانها و جوانهایی که کسی باورشان نداشت و جدی‌شان نمی‌گرفت... بعضی از این نوجوان‌ها و جوان‌هایی که حالا صاحب قلم شده بودند و حق تالیفی که فرهنگسرا بهشان می‌داد کمک خرج خانه و زندگی‌شان بود. مثل اسم اعضای خانواده‌ام اسم و رسمشان را می‌دانم. همان‌هایی که برای حق تألیف بیشتر، دست گذاشتند روی قرآن و قسم دروغ خوردند که منه دختر دهاتی یاوه می‌گویم و این حضرات کپی کاری نمی‌کنند و سه میلیون جریمه نقدی را گذاشتند توی دامنم و خواستند مثل اسب عصاری برایشان کار کنم اما با واریز شدن پول از طرف همانی که زیر گوشم خواند و حالی‌ام کرد دارند دزدی می‌کنند و یرو جلو و من حمایتت می‌کنم دهانشان بسته شد. آهای حضرات این متن را پرینت بگیرید و این قسمتش را بولد کنید: « خانوم  مجد، کسی که به قول خودتان توی دامنش بزرگ شدید و یاد گرفتید هر را از بر تشخیص بدهید و قلم دست بگیرید وقتی فهمید دستتان کج می‌رود کوتاهش کرد از اثار دیگر بچه‌هایش و کار در فرهنگسرا و حوزه هنری... حالا بروید و عجز و لابه کنید بلکم از حق مادری کردن و حق استادیش بر گردنتان بگذرد...»
همان وقت‌ها که فهمیدم دود بلند شده از مطبخ فرهنگسرا بخاطر ترکیب کردن و دزدیدن آثار اعضاست به حضرات بانی ِ این کار پیغام دادم که « یاعلی گویان رسیدم به شما و انجمن‌تان به حرمت یاعلی پرچم رسوایی‌تان را علم نمی‌کنم بوی سوختگی‌ از بایگانی ِ فرهنگسرا بلند شده.. کپی کاری و دزدی‌تان رسوایی می‌شود به حرمتی قلم توی دستتان دست بردارید گنده تر از من ها فهمیده‌اند که جمع شدن‌تان و پچ پچ‌ها برای چیست و به کجا می‌رسد.» جواب گرفتم: « توی ِ دختر دهاتی ...» برایشان این دو بیت از ابوالقاسم لاهوتی را فرستادم «من قلم را اگر علم نکنم ، یک سر آن قصه را رقم نکنم ، آن عرق‌ها تمام گردد باد ، بعد چندی همه روند از یاد » به حرمت نون والقلم و ما یسطرون بین شعر و داستان‌ها و یا مقالاتی که می‌نوشتم بحث کپی کاری مضمون و کپی کاری ِ اصل ِ متن را پیش می‌کشیدم. افاقه نکرد و چپ و راست خر فرض می‌شدم و متلک‌های ریز و درشت‌شان را بارم می‌کردند که توی دختر دهاتی اگر امروز اینجایی بخاطر ماست و توی ِ دختر دهاتی عددی نیستی و ...  توی ِ دختر دهاتی بین جمعیت چرخی بزن و یکی را برای خودت پیدا کن و سرت را گرم کن با احساسش! خوش بگذران هم با احساس‌ها و هم با پولی که می‌گیری و دهانت را ببند. دهانم را بسته بودند به خیال خودشان.. حق تالیفم را دو برابر کرده بودند و من خبر نداشتم. حساب بانکی ام را چک نمی‌کردم و نمی‌کنم. وقتی فهمیدم که کارم رسیده بود به برنامه‌ی رادیویی‌‌ای به اسم «نیشگونی از ادبیات» که نویسنده و کارگردانش بودم. حرف اول و آخرش شده بود رو کردن این دزدی‌ها ...  وقتی غیرمستقیم اشاره کردم به این کارها گفتند تهمت می‌زنی از خدا بترس اسم آوردم آقایان امامی، زارع و خجو و مهاجری و خانوم‌ها سماواتی، نجم، ضیایی، مجتهدی به بخور بخوری افتاده‌اند که بیا و ببین.. به آنها کلی مقام و رتبه‌ی کشوری و استانی و کوفت و زهرمار رسید از کار دزدی ولی من از وجدان نداشته و قلب سنگی ‌ِ این آدم‌ها برای خودم دشمن تراشیده بودم و مدتی – دو سال و چهار ماه و شاید بیشتر، حساب روزها از دستم رفته- نرم نرم می‌جنگیدم تا اینکه درست نوزدهم دی ماه هزار و سیصد و نود و دو رأی نهایی ِ اداره‌ی ارشاد مبنی بر اینکه بله این حضرات به لطف همکاری با مسئول بایگانی ِ حوزه هنری و فرهنگسرا بخور بخوری راه انداخته‌اند که بیا و ببین. سیر و پیاز ِ نوشته‌های اعضا را جدای از استفاده‌ی شخصی تعارفی هم می‌فرستادند برای دوست و آشنا... خیلی‌ها چه شاعر و چه نویسنده – حتی خودم- متهم شدیم به کپی کاری. متهم به دزدیدن ِ آثار ِ دزدیده‌ ِ شده‌ی ِ خودمان. گران تمام شد برای من که خیلی حرف‌ها شنیدم. خیلی تهمت‌ها را به جان خریدم. از دزدی و گستاخی گرفته... تا.... آدمیزاد است دیگر وقتی دارد دستش رو می‌شود دهانش را باز می‌کند برای هوار کشیدن و حرف یاوه گفتن و هزار و یک جور تهمت زدن! آن وسط هم چشمشان را می‌بندد و هر چه لیاقت خودشان است بار دیگران می‌کنند... بگذریم هر چه بود تمام شد و رفت. همین منه دختر دهاتی دستشان را رو کردم هر چند دیر شد و خیلی حرف‌ها و تهمت‌ها را تحمل  کردم ... بهرحال دوستان سمنانی مخصوصا اعضای انجمن ادبی باران استان سمنان، آقایان صوفی و میرزایی و بانو ممبینی در فرهنگسرا و آقایان جباری و مجیدی‌فر و خانوم‌ها سعیدی‌راد و کلانی در حوزه هنری پیگیر و پاسخگوی شما هستند... (انجمن ادبی باران در شهرستان های مهدیشهر و شاهرود و بسطام هم اگر مثل سابق به اینجا سر می‌زنید حتما پیگیر آثارتان باشید.)
دیگر دوستانی هم که از شهرها و استان‌های دیگر آثاری برای جشنواره‌های سمنان فرستاده بودند (که اسم این حضرات به عنوان دبیر و یا داور جشنواره اورده شده) بدانند از اثرشان سو استفاده شده بود، اسمشان توی لیستی است که حتما در روزهای آتی با تک تک شان تماس گرفته می‌شود و جدای از حق تالیف اثار مبلغی به عنوان خسارت تقدیمشان می‌شود.

خود ِ گول خورده‌ام را کم مقصر نمی‌دانم و به همین خاطر طلب حلالیت می‌کنم از تمام کسانی که با تعریف و تمجید من از این آدم‌های بزرگ شده‌ی ِ زیر ذره بین! به‌شان اعتماد کردند و از اثر و آثارشان سو استفاده شد و خودشان هم متهم شدند به کپی کاری. متهم به دزدیدن ِ آثار ِ دزدیده‌ ِ شده‌ی ِ خودشان.

رسالتم تمام شده و آرامشی دارم که حاضر نیستم به هیچ وجه از دستش بدهم حتی بخاطر خوش امدن و خوش نیامدن خیلی‌ها از حرف‌ها و نوشته‌هایم ... خیلی وقت است به این نتیجه رسیدم که وقتی دستت به جایی بند نیست کار ادبی را باید بگذاری توی پستوی خانه‌ات. به توی پستو بودنش هم نباید اکتفا کنی و بگذاریش توی صندوقی و رویش را هم کلی خرت و پرت بچینی که دست خودت هم بهش نرسد چه برسد به چشم تیز و زبان تند کسی! قید نوشتن را زدن برایم سخت است. شاید پیشنهاد رادیو اصفهان را قبول کردم و برنامه‌ی «نیشگونی از ادبیات» را برای انها و آنجا نوشتم. تا ببینیم خدا چه می‌خواهد و چه تصمیمی ر به دل و ذهنم می‌اندازد. کنار تلخی و تندی حرف‌هایم تبلیغی هم کرده باشم برای برنامه‌ام!

پنجره‌ای به اندازه‌ی کامنت و ایمیلم را باز می‌گذارم که نه اینجا بوی کهنگی و نا بگیرد و نه ارتباطم با شما قطع بشود. اگر در گذر زمان بین شلوغی ِ روزمره‌ی زندگیتان یاد اینجا و من هم افتادید و امری بود یا سوالی و حرفی در خدمت باشم. محبت و مهرتان که همیشه شامل حالم بوده و همیشه شرمنده‌ی محبت شما بودم و هستم و...
حلال کنید و یا علی مدد


____________________________
1.   سمنانی که باشید ، عضو انجمن‌های ادبی باران در سطح استان که باشید، این حضرات را که بشناسید خوب می‌فهمید سیر و پیاز را به چه اثری می‌گویند و کباب و سیب زمینی و سبزی را به چه آثار دیگری.... الفاظ دیگری هم به کار می‌برند که بکار بردنش در شأن و شخصیت من نیست...

+ نویسنده: زهرا امیری |